اسباب کشی !
همیشه وقتی به چیزی عادت می کنیم دل کندن ازش برامون سخته حتی اگه اون چیز یک شکل ، یک رنگ و یا یک صفحه باشه ...من به اینجا دل بسته بودم و حالا خونه ام رو عوض کردم . بهم گفتن می تونی 2 تا چیز از اینجا با خودت ببری ! منم یک عالمه نوشتهء چرت و چرند که باهاشون خاطره داشتم رو برداشتم با یک دمپایی ! آره دمپایی ...آخه این رنگ قرمز کنار صفحه جاپای آدمهاییه که اومدن و رفتن و بعضیهاشون یک چیزی اینجا جا گذاشتن ...منم دست دراز کردم و اولین چیزی که دستم بهش خورد یک دمپایی بود و خب بردمش ! کاچی به از هيچی ! خلاصه که ما رفتيم اينجا ! <><><><><><><><><><><><><><><><>
![]()
کاش با دونستن اينکه زبون مشترکمون فارسيه ، می تونستيم مطمئن باشيم که زبون همديگه رو می فهميم ...
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
مامعمارها يک رسم ديرينه ای بين خودمون داريم که تا آخر عمر اين قضيهء سال بالايی و سال پايينی رو رعايت می کنيم و يک احترام ويژه ای برای موجودی به نام سال بالايی قائليم ...خلاصه که در دنيای مجازی يک سال بالايی داشتيم و می خواستيم برای اولين تولد وبلاگش چيزکی در حد سال پايينی بنويسيم که با صحنهء تعطيلی وبلاگ سال بالايی مواجه شديم ...معمار باشی ، هذيان هم بنويسی ...بيشتر از اين چه انتظاری می شه داشت ...وبلاگ بيچاره رو در روز تولدش کشتن فقط از يک همچين موجودی بر ميومد ...
سکسکه
کی راه می افتين ؟
- سپيده دم .
تا کجا می رين ؟
تا پايان .
بايد بتونم احساسم رو بگم . مگه نه ؟
آنت می گه : سخت دل باش دختر !
تو کار ياد گرفتنش هستم ولی الان فرصت نيست ...می دونی تا دير نشده بايد بهش بگم ...تا نرفته ...
عزيز رو به آقاجون می گه : می ترسم کمرش رو ناقص کنه با اين کاری که پيش گرفته
و آقاجون هم می گه : کمر يک جوون که با اين کارها ناقص نمی شه .
آره ناقص نمی شه ...البته اگه دفعهء آخر باشه ...ولی دردی که احساس می کنم از کمر نيست ...انگاری از قفسهء سينه است ...حتما مال اين سکسکهء لعنتيه که اينقدر طولانی شده ...
عزيز می گه : کی می تونه قول بده که دفعهء آخر باشه ؟
ولی اگه اين سکسکه امان بده يه جوری بهش می گم ...و مطمئنم که اين دفعهء آخره ...
لوچيا چنانچه با خودش حرف می زنه می گه : عجب بی تامل اين حرفها را می زنند !
آه ...شما استعداد بسيار خوبی دارين ولی حيف که ايده آليست هستين ...
تراما می گه : بله شما هم در اصل شاعريد و اگر کوشش می کرديد می تونستيد مهندس خوبی هم بشيد ...
مگه نمی شه مهندس شاعر بود ؟ دل هستی هم مثل دل من سنگينه . دل هستی سنگينی هوای روستاشون رو داره . هستی می دونه که همه نمی دونستن ...
فارست می گه : بهش بگو ! حتی من هم گفتم ...کوچه تاريک بود جنی سرشو از در بيرون آورد و گفت : کی داشت ساز دهنی می زد ؟ منم بلند شدم و راستش يه کم به خاطر لباسهام خجالت می کشيدم . ولی گفتم : منم فارست .
چه شب درازی ، پس کی صبح می شه ؟ از شب يلدا هم طولانی تر شده . می خوام شفای رحمتو بگيرم ...
مش رحمون می گه : دعا بخون !
بلد نيستم تازه اين سکسکه هم نمی ذاره ...
می گه : من بلند می خونم تو هم با من بخون . السلام ُ عليک
ال...سلام ُ علي...ک
يا وارث ِ
يا ...وار...ث ِ
آدم
...
اوليويه می گه : اين کارها فقط موجب غمگين شدنه . فقط سعی کن خودت باشی همونطوری که من به کريستف هم گفتم .
کريستف می گه : ديگران چه نفعی می بينن ؟
اوليويه می گه : نفع بسيار بزرگ کريستف عزيزم .تنها همين که هستی باش . برای ما تشويش نخور !
ولی من هم مثل او به اين چيزها رضا نمی دم الان فقط اين وقته که داره می گذره و من با وجود اين سکسکهء لعنتی نمی تونم حرف بزنم ...اه ...وقتی بخوای حرف مهمی بزنی اين سکسکه بدترين چيز دنياست ...
اوبراين می گه : بدترين چيز تو دنيا برای هر آدمی درجاتی داره . چه بسا که زنده به گور شدن باشه ، يا مرگ بر اثر سوختن و غرق شدن ، يا پنجاه نوع مرگ ديگه . در مواردی امر کاملا پيش پا افتاده ايه که مرگبار هم نيست ...
با اينکه هيچ وقت با اين مردک هم عقيده نبودم و اصولا نمی فهمم چی می گه ولی الان اين حرفش به دلم نشست ...
ژان می گه : وقتی اومدی اونو پس خواهی گرفت . اما اون نخواست نگهش داره بايد ...فهميد ...بايد فهميد ...
شما نخواستين به حرف من گوش کنيد ...بسيار خوب بفرمائين ...
والياستروگووا می گه : اونکه منتظر شنيده شدنش بودی داره از اينجا ميره ...
سربرمی گردونم و نگاه می کنم ...اون رفته و خاطرهء عطرش هنوز اونجاست خوب بو می کشم ...عطر تندی که تنفسش سکسکه رو بند می آره ...
بازی
![]()
نشسته ای آن بيرون ، نرم و راحت و ...يک کلام ...که هر از چندی به بيرون پرتاب می شود خيلی آرام حرف را می زنی و می نشينی به تماشا مثل اينکه سنگ ريزه ای را به سطح آب پرتاب کنی و به تماشای قطرات آب که به هوا می جهند بنشينی ...خيلی آرام ...فقط سنگت را انداخته ای و حالا به تماشای من نشستی که چطور قطره ها در وجودم بالا و پايين می روند ...رقص خون بر دريچهء دل ...لذت دارد ؟
فقط می دانی اشکال کار کجاست ؟ گاهی اين بازی خراب می شود و آن هنگامی ست که سنگ پلّه پلّه روی سطح آب راه نرود و يکباره به عمق آب رود ...سوراخ می کند و پايين می رود ...آنوقت است که نه رقص قطره می بينی و نه هياهوی آب و سنگ ...
تقويم تاريخ
سالی يک بار تو اين روز يک خيز بزرگ بر می دارم و از روی همهء زندگيم می پّرم و وقتی که دارم خيلی نرم از روش می گذرم و نگاهش می کنم ، حس می کنم که حتی نمی تونم بشمرمش . پس چطور تونستم اين همه رو تو اين سالها زندگی کنم ؟
خوبه که نمی شه فيلم اين زندگی ها رو مثل فيلم های تلويزيون سانسور کرد وگرنه تو لحظات غم و عصبانيت ممکن بود که گند بزنيم و قسمتهای خيلی مهمی رو حذف کنيم ... من الان در صحت کامل عقل و جان اقرار می کنم که چيزهايی رو که به دست آوردم به اين راحتی از دست نمی دم . حتی اگر درد باشه ... حتی اگر چيزی باشه که هيچی از اون نفهمم ...حتی اگر زخم باشه ...
۲ فروردين همون روز خيز بر انگيز برای منه !
تولدم مبارک !
سال نو همه تون هم مبارک !
احمقانه ترين ، احمقانه ، احمق
حسادت به چيزی که ديگری دارد نه فقط به اين دليل که فکر کنی تو لايقش هستی ، بلکه به اين علت که فکر کنی آن ديگری لياقتش را ندارد از احمقانه ترين کارهاست .
*****
اينکه وقتی من حرف می زنم با تمام حرفهايم بی هيچ دليلی مخالفت کنی همانقدر احمقانه است که موقع صحبت کردن من فقط سر تکان دهی و تائيد کنی .
*****
چرا به دلقکها می خنديم چون احمقند ؟ چرا احمق جلوه می کنند ؟ چون نوک بينی شان يک گوی بزرگ قرمز است ، شلوار راه راه می پوشند و کلاه مضحکی به سر دارند ؟ ...« عجب دلقک هايی بودند ـ دلقک های خود پسند ، آهار زده و جا افتاده ، با ذهنی زنگار بسته ...»
*****
راستی ! ...اينجا رو ببينيد !
قطره قطره ...
راه رفتن ميان بخار ...، « زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ...» ، آنقدر کوتاه که بخارها به بالا نرسيده از سردی قطره می شوند و پايين می افتند ...
شالاپ ...افتادن در جام نيمه پر ، ...گفت که تو مست نئی / رو که از اين دست نئی ...لباسها بر تن سنگينند و هنوز آنقدر هشيار هستی که ببينی عريانی سبکتر است ، ...برخيز که پر کنيم پيمانه زمی / زان پيش که پر کنند پيمانهء ما ...
تلپ ...کفشهای گلی همراهيت نمی کنند ، افتادن بر خاک خشک نشان رهروی تنهايی چون توست که حتی نای آن ندارد سر برگرداند به قصد ديدن ، تنها بوی خاک باران خورده و عطری به يادگار ...
تلق ...صيقل سنگ قطرهء کوچک را هزار پاره می کند ، نرمی سنگ از زمان نيست که ساختهء دست آدميزاد است بر گور آدميزاده ای ديگر ...چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده کاکنون همانيم ...اشک مريز که از آب شور چشم سبزه نيز نخواهد روئيد ...اين سبزه که امروز تماشاگه توست / تا سبزه ء خاک ما تماشاگه کيست ...
...ـــــــــــ... بی صدا ... لغزش بر روی کرکهای تازه بالغ جوانی و آهی از سر جدايی ...رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل / از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ...
سسس...آبی بر آتش و باز هم سکوت ...
...ـــــــــــ... گريهء جانم را نمی شنوی چرا که دهانم به خنده گشوده است ...
چه دانم های بسيار است ليکن من نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دانمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دانمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دانمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دانم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ...
مداد تراش
پاک کن ته مداد تموم شد ولی اين پاها درست نشد . همش يکی از پاها بزرگ می شه يکيش کوچيک ...تازه پاهای اين خانومه از روبرو کشيده شده ولی مال نقاشی من يه وريه ! پاهاشو که از روبرو می کشم شبيه پاهای مرغ خاله زری اينا می شه ...... سميرا می گفت : چرا بهش می گی خانوم خوشگله ؟ اسم اينا باربيه ! باربی ! ... آدم ياد اين خرس پشمالوها ميوفته که يه قلب قرمز رو با دستهاشون نگه داشتن حيف نيست خانوم به اين خوشگلی اسمش اسم يه خرس باشه ؟ ...اين مداد تراش باز کجا غيبش زد ؟...يادم باشه آشغال تراشها رو بردارم وگرنه مامان دوباره داد می زنه هرچی هم نقاشيم قشنگ باشه نيگاش نمی کنه ...فقط فکر تميزی خونه است...هميشه وقتی بهش نشون می دم می گه : آره خوب شده ...ولی هميشه هم يا داره ظرف می شوره يا آشپزی می کنه اصلا سرش رو بر نمی گردونه نگاه کنه ...
تازه پاها رو هم که بکشم صورتش می مونه من هميشه جاهای سخت رو آخر می کشم ...مثل صورت اين خانومه . دوست دارم مدادم هم هميشه تيز تيز باشه آخه اگه مداد تيز نباشه که نمی شه باهاش خانوم به اين لاغری و خوشگلی رو کشيد !...ولی صورتش سخته ها ...ولش کن بذار وقتی به اونجا رسيدم يه کاريش می کنم شايد هم اصلا صورتشو بدم مامان بکشه...
نمی دونم گلهای روی دامنش رو بکشم يا نه ؟ آخه اينها بيشتر شبيه گلهای فرش می مونن ولی من فقط بلدم از اين گلها بکشم که يه گرداليه بزرگ وسطشه ۵ تا گردالی ديگه هم بهش چسبيده ...
اولش که مداد رو گرفته بودم دلم نميومد بتراشمش ولی با مدادی که تيز نباشه هيچی نمی شه کشيد بعدشم اگه با خود اين مداده خانومه رو بکشم بهتر در مياد تازشم اول فکر می کردم ۲ تا از اين خانوم ها روش هست ...آخه وقتی می چرخونمش هم ۲ تا ديده می شه ولی يه دفعه انگشتم رو گذاشتم رو يکی از صورتها و بعد که مداد رو چرخوندم که اون يکی رو ببينم ديدم فقط يدونه هست خيلی با مزه بود ...همين جوری می خنديدم و مامان از تو حياط داد زد که : باز هم خل شدی دختر ؟ به چی می خندی ؟...
بذار حالا که گلهای دامنش رو کشيدم مدادم رو تيز کنم و اون يک دونه گل روی بلوزش رو هم بکشم خيلی لباسش قشنگه به مامان گفتم مامانی تو هم يدونه از اين لباس ها بخر و بپوش خيلی بهت مياد ...مدادم رو گرفت و يه نگاهی به خانوم خوشگله کرد بعد گفت : خدا به دور ، ديگه از من گذشته ... خيلی ناراحت شدم آخه مامانم هم جوونه هم خوشگل فقط يه کم تپله ! ولی هر چی بهش می گی می گه ايشالا برای تو ديگه ...موهامو می بافه و آروم برام يه چيزايی می خونه ، شايدم برای خودش می خونه . ولی من از شعره يه جاهاييش رو فهميدم که به نظرم برای من باشه آخه هی می گه عروست می کنم و خوشبخت می شی ...
حالا فکر می کنی پاهاش که خيلی کثيف شده معلوم شه ؟ آخه پاک کنش فقط سياه کرده سگ پدر ! مامان بهم گفته دختر هيچ وقت حرف بد نمی زنه من هم وقتی با خودم تنهام می گم چون اون دفعه ای که بلند گفتم مامان محکم زد تو دهنم و گفت : کی اينو بهت ياد داده ؟ منم گفتم : هيچکی به خدا ...ولی ترسيدم بگم که کی بهم ياد داده اونوقت دوباره می رفت با صاحب خونه مون دعوا کنه و بگه : چرا دق و دليتو سر بچه خالی می کني ؟ بعد هم دعوا زياد شه و همهء همسایه ها بيان . اونوقت همه يادشون می ره که من هم اونجام و صاحب خونه مون هم هی به بابای من فحش بده ...آخر سر هم مامان اونقدر محکم دست منو بکشه ببرتم تو اتاق که دستم درد بگيره ...
ديگه داره تموم می شه مدادم رو که تيز کنم صورت خانومه رو می کشم...خب اول بايد چشمهاشو بکشم که از همه سخت تره فقط نمی دونم توی چشمهاشو با چی بکشم آخه چشمهای خانومه آبيه.....ا .......چشمهاش کو ؟ چرا اينقدر زود به گردنش رسيد ؟ من که هنوز چيزی نتراشيده بودم ؟!...
« شادی با مردم بودن »
گاهی تنهايی بزرگترين سوغات است برای يک مسافر ... در مسافرت بودم که بدون برنامهء قبلی رفتم جشنوارهء موسيقی ...کنسرت آذربايجان و تار « راميزقلی اف » ...چيزی که در تهران بايد با مشقت بليطش را تهيه کرد ...مردم توی سالن با هر نيمچه شادی توی موسيقی يک عالمه دست می زدند ، کمی خنده ام گرفته بود ، شايد اگر پيشتر ها بود عصبانی می شدم ولی فقط خنديدم و با شاديشان شاد بودم . بعد از آن شب وقت زياد داشتم برای فکر کردن ، آن قدر فکر کرده ام که حالا خيلی خودمانی می خواهم فکرهايم را بنويسم .
ميهمان خانه ای بودم که ميزبانانم از تنها چيزی که می رنجيدند اين بود که غذايم را بيرون از خانه شان صرف کنم . اين مردمان ساده راز اين مثل قديمی را می دانند که اينطور نان و نمک خوردن است که دلدادگی می آورد ...می نشينی و ساعتها به صحبت هايشان درباب زندگی گوش می دهی و خاطراتی که ممکن است برای صدمين بار برايت بازگو شوند ...و هيچ خسته نمی شوی ! ولی شايد بارها شده است که با يک دوست ، يک رفيق متفکر و روشنفکر نشستی و قهوهء تلخ خوردی و هر بار انديشيدی که چقدر اين « نیهيليسم جات » تمام نشدنی اند و تو تا ابد می توانی از مرگ همه چيز بگويی و تهوع فرو خورده ات را بعد از جدا شدن از دوست خردمندت در خودت بالا بياوری ! و هيچ چيز يک قهوه تو را نمک گير نمی کند حتی تلخی اش آنقدر ناچيز است که به يادت نمی ماند و اگر بعد ها بخواهی خاطرهء يک تلخی را به ياد آوری مسلما مزهء آن قهوه نخواهد بود .
راستش می خواهم خيلی رک باشم ، کاری که شايد تا به حال نکرده ام . من اين جا را باز نکردم که بنويسم من اين وبلاگ را می نويسم که خوانده شوم و دوست پيدا کنم ، دوستانی نه از جنس خودم چرا که جنس هر کس بافته ای جدا دارد دوستانی که زندگی را بيش از آنچه می دانم به من بياموزند .شعار نمی دهم....من تغيير کرده ام نه از آن زمان که شما می شناسيدم بلکه هر روز و هر روز و اين ضعف نيست بلکه از نرمی است...من آدمهای زيادی ديده ام که هرکدام با دردهايشان دلت را ساب می دادند و می رفتند و اينگونه نرم شدن را در نوشته ها نمی توان پيدا کرد .
زمانی پای صحبت کسانی می نشستم که از « کافکا » ، « کامو » ، « کوندرا » و « کيشلوفسکی » می گفتند . و بعدها هم صحبت مردمانی شدم که با « کاف » های ممنوعه بيشتر احساس قرابت می کردند و باورم نمی کنيد که از آنها معرفت را ياد گرفتم و آموختم که بی دريغ باشم و اگر می خواهم چيزی به کسی بدهم تمام و کمال باشد ، که در غير اين صورت مثل تکّه چربی ست که جلوی سگ می اندازم ...
برای همين است که مدتهاست وقتی دوستی از من می پرسد که : چه چيزها می خونی ؟ می گويم : هيچ چي ! و او با تعجب می گويد : يعنی تو هيچ کتابی نمی خونی؟ ! مگه می شه! پس تو چه روشنفکری هستی؟ و من می گويم که : من روشنفکر نيستم ! و وقتی می پرسد که : چه چيز ها گوش می دی ؟ می گويم که : همه چي ...حتی به صداهايی که خطاب به من نيستند بيشتر گوش می دهم که همهء عمر پيغامهايم را از آنها گرفته ام . به چشمها هوش می دهم که هرگز دروغ نمی گويند سخن مخاطب راه نگاه را منحرف می کند پس گوش ده و هيچ مگو و مخوان اين بزرگترين اندوخته و سرمايه ام است .
...و اينکه بخند ! نه از آن جهت که دنيا به رويت بخندد که دنيا هيچ وقت نخواهد خنديد ! از آن جهت که خنده مسری است ...درد سرمايهء دل است و شادی قسمت مردمان می دانم که دلقک ترين دختری بودم که در اين سن و سال بتوان ديد و مدت هاست که از خودم عصبانی ام که کمتر می خندم حتما نتوانسته ام بغضم را فرو دهم و اين ضعف است !
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود وليــک به خون جگر شود
اين سنگ سياه بعد از ديدن اين همه درد لعل نشد ولی نرم شد ! نرمی هم به هر جا بخورد درد دارد ولی به دور از جوانمردی ست که بشنوی و دم بزنی ! آه نکش ! همه را قورت بده و سپس بخند اينگونه خنده را هيچ کجای هيچ نوشته ای نمی توان يافت .
« خداوند قلب را نه با افکار که با دردها و تناقضات راهنمايی می کند »
... باور کن می توان ساعت ها ، روزها و هفته ها نشست و به اين فکر کرد که من چقدر در جمع اين کوته فکران تنها مانده ام و چقدر ظلم است که اينها پای مرا بسته اند و مجال پروازم نمی دهند ، می توانی از خستگی ات بنالی و چون روشنفکر ها معمولا خدايی ندارند ( که به دور از تفکر مردان بزرگ است که تن به بندگی بسپرند ) داد بزنی که « آهای ! ...دارکوب خستگی ها باقی لجاجتت را برای درختی ديگر نگه دار ...» و بيندیشی که تو می خواهی سر بر آسمان بگذاری اگر اين هرزها و اين دارکوب مجالت دهند که تو هم داری ميان اين بی انديش مردان به هرز می روی . اينگونه انديشيدن لذتی همراه با خود آزاری دارد که خيلی بيش از لذت زندگی کردن است ...من همهء اين ها را ديده ام و چشيده ام ولی کنون می دانم که آنها هم که گرفتار روزمرگی اند چه بسا ممکن است رويای پريدنشان بزرگ تر از من باشد .
« در برابر کدامين حادثه آيا
انسان را ديده ای
با عرق شرم بر جبينش
آنگاه که خوش تراش ترين تنها را به سکهء سيمی توان خريد ...»
روشنفکر ها شرمگين نمی شوند چون همين که لبخندشان را با دريغ به کسی بفروشند به او لطف کرده اند ...بارها شده است که با دستهای استخوانی و نرم دوستی دست داده ام و تا خواستيم گرمای ناچيزمان را به تساوی به ميان بگذاريم ، دستها لغزيده و از دستانم بيرون رفتند و کم شده است که با دستانی با ناخنهای حنائی و انگشتانی پهن به واسطهء کار سخت دست داده ام و فکر کردم که همينجا ميان اين دستها می توان سوخت و پر کشيد .و صاحب دستها در همان حال از فکر زبری دستانش شرمگين بوده است ...
بين خويشانی زندگی می کنم که از سنگ کف حاشيهء خانه هايشان تا گلدان کريستال روی ميز هم رنگ است و از اينها ياد گرفتم که يک رنگ باشم در هر چه که دارم و ياد گرفتم که من هم پول را دوست بدارم و خرج کردن آن هم با دل است نه آموخته ...
وقتی چيزی می نويسم که بعضی می آيند و می گويند : ليلا ! ما اين نوشته را نفهميديم ! ...می خندم ، اما باور کنيد به اندازهء يک دنيا غمم می گيرد که : ليلا چی شده که نمی تونی اون جوری بنويسی که دوست داری بخوننت ؟ اين ضعف است .
هر کو نکند فهمی زين کـــــــلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتـگر چين باشد
جام می و خون دل هريـــک به کسی دادند
در دايــــــــرهء قســـــمت اوضاع چنين باشد
